قهرمان ميرزا عين السلطنه
1292
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ملاقات شيخ الاسلام ناظم العلماء ملاير و وزيرمختار روس در يازدهم ماه صفر وقتىكه از همهجا رانده و مانده شده بودند به تلفنخانهء عمومى رفته تلفنى براى جناب وزيرمختار نموده وقت خواستهاند كه عرايض مخصوص دارند . چون لقب هردو هم به نظر خارجه معتبر [ آمده ] و از سلك علما محسوبند و مختصر واهمهاى كه دول خارجه دارند از همين فرقه است كه ملت با آنهاست ، يك ساعت بعد جواب تلفن رسيده كه فلان وقت در زرگنده منتظر هستيم . هردو مىروند . در جلوى باغ دو نفر آدم منتظر بوده به همراهى آنها به اطاق دفتر تا جلوى درب اطاق استقبال آمده . چاى و قهوه ، همهچيز آورده بعد به اطاق عرب صاحب رفته او هم به همينطور . قدرى گذشته به اتفاق او به عمارت وزيرمختار وارد سالون عمارت شده خود وزيرمختار آنجا استقبال كرده وقتىكه دست داده مىگويد گفتم من دست خود را به دست امپراطور مىدهم . سرى تكان داده كه همينطور است . دست من به منزلهء دست امپراطور اعظم است و همينطور دست همديگر را داشتيم تا به اطاق ديگر داخل شديم . بالاى اطاق مرا نشانيده خودش با كمال احترام به فاصلهء زيادى جلوى من و ناظم [ نشست . ] بناى گفتگو شد . ما را تبعهء روس كنيد اول عرض كرديم ما را به تبعيت دولت روس قبول كنيد . الان ما گلهاى هستيم بدون چوپان و چوپانى لازم داريم كه ما را نگاهدارى كند . بعد بنا كردم به شكايت كردن كه ملك ما را چطور بردند ، آب ما را چطور ، رعيت را چطور . هشت ماه بلكه سه سال است عرض مىكنم براى خاطر فلان و به همان از همهجا ما را جواب دادند . بارى به همان بيانات كه دارد گفت هر كلمه حرفى كه من مىزدم او نيمساعت با عرب صاحب گفتگو مىكرد . تبعه بودن ما را گفت از امپراطور حكم ندارم كه به كارهاى داخلهء ايران دخل و تصرف كنم . تا بيست روز ديگر جواب اين فقره را به شما خواهم داد . اما عريضه بكنيد من خود به شاه مىرسانم . تا جواب دولت ما برسد از امروز به بعد هم شما در تحت حمايت ما هستيد . هركارى داشته باشيد با تلفن اعلان كنيد . دو نفر قزاق هم براى كارهاى ما مستخدم نموده الان نزد ما هستند . جواب عريضه هم رسيد . شاه رجوع به مشير الدوله فرمودهاند . سيف الدوله ميانه افتاده صلح كند . اما كارهاى او تمام از روى غرض است و دروغ مىگويد ، تمكين نداريم و هرگز با ما خوب نخواهد شد . تا در تحت حمايت روس درنيائيم كار ما درست نمىشود . رفتم پيش امين الملك گفت چرا آنجا